خرید بک لینک
صاف نشستم وسط اتاق و زدم زیر گریه. بعد از دو سه هفته ای توی خواب بغض کردن و داد کشیدن گمانم پیشرفت خوبی بود توی بیداری به هق هق افتادن.بعد بساطم را جمع کردم و رفتم پی پروژه های عقب افتاده. اگر واقعا روحی وجود داشته باشد تصورم چیزی شبیه به کارتون شهر ارواح است .حس میکنم چیزهای شبیه چرخ دنده توی روحم گیر افتاده. فرو رفته توی موجودیتش. باید بیرون بکشم، با هر چه درد و زخم و خونریزی که دارد یا ندارد یا حالا هرچه که هست. یک جور عصبانیت فرو خورده ی عجیب و غریب دارم. یک جور کلافگی مدام لعنتی. به تلنگری خشم می جوشد و بیرون می ریزد اما آرام نمی گیرم که نمی گیرم که...نه که ندانم چه مرگم شده فقط فکر می کنم باید امکانش را داشته باشم برای یک مدت کوتاه با هیچ کس حرف نزنم، به هیچ کس توضیح پس ندهم، دلواپس هیچ چیز نباشم، برای هیچ کس کاری نکنم، فقط کمی زمان برای خودم داشته باشم که به هیچ چیز فکر نکنم بعد آزردگی ها را آرام از خودم بیرون بکشم و دور بریزم و دور شوم و برگردم.

برچسب: نویسنده: لیلا کریمی‌پور تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 11:42

صفحه بندی